وقتی او نبود، خورشید اشتیاق نورافشانی نداشت و پنجره ها از تماشا محروم بودند.
روزگار، روزگارِ تارهای سیاه بود؛ تنیده بر قامت آزادی. اهریمن، مشاطه وار، خود را در آیینه ی «کورش» به تماشا ایستاده بود؛ آیینه ای که قامت های حقیر را، هیچ گاه تحمّل نمی کرد.
یاران آفتاب، در سیاه چال ها به دنبال روزنه ای بودند که نگاه سبز خود را به آن عادت بدهند و مردان حماسه و عشق، در انتظار فرصتی، تا شور حسینی ع را در قیام خمینی ره تجلّی بخشند.
…انتظارها به سرآمده بود و «فرودگاه مهرآباد»، سرشار از تبسّمِ عشق و ترنّم مِهر، به قدم های آفتاب بوسه می زد.
عطر گل های سرخ، با سرودهای سبز آمیخته شده بود. چشمه ها، جاری، درختان، بهاری و پرستوها، محو بی قراری بودند. آن چه از نگاه ها می تراوید، امید بود و شادی، صداقت و اشتیاق.
دست ها بوی گل می داد و دل ها بوی خدا.
هرکس به آسانی می توانست پنجره را باز کند و آزادی را با تمام وجود لمس نماید.
امام ره به «استقلال» و «آزادی»، عظمت بخشید؛ تا در کنار «جمهوری اسلامی»، نشان دهنده ی آرمانی ترین مکتب انسان باشند. خاطره ی حضورش، مقدس ترین تصویر انقلاب در قاب دل هاست.
یاد آن گرامی ترین، گرامی باد.